.
تبلیغات ویژه1
موسیقی


تبلیغات
برای جزئیات بیشتر
روی بنر ها کلیک کید





رتبه گوگل سایت
Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net
 
شعر چیست وشاعر کیست ؟
نگارش یافته توسط saba  
سه شنبه، 24 آذر ماه ، 1388

بنام یاور بر حق

    با عرض احترام وارادت خدمت تمام شاعران ، اساتید ، دوستان وبزرگواران  اگر در این سایت مطلبی که برایشان ناخوشایند است درج میگردد از غرض نبوده و  سعی میکنیم  موضوع را باز کنیم ودرقدم اول تعریفی از شعر وشاعر را از دیدگاه های مختلف بنگریم وبعد نتیجه گیری سایت واقدامات در خصوص بخش ها ومطالبی که از این به بعد در این سایت درج میگردد خواهیم داشت 

برای خواندن ادامه مطلب به شرح مطلب بروید



 

فصل اول

شعر چیست؟
بحث از چیستی شعر، بحث دشوار و به اعتباری غیر ممکن می باشد چراکه تا کنون که به اندازهء عمر آدمی- که از پیدایش شعر می گذرد- تعریف جامع و مانعی از آن صورت نگرفته است برای همین تعدادی آمده اند بسیاری از آثاری را که به زعم سر ایندگان آن، شعر محسوب می شده اند، از قلمرو شعر بیرون ساخته اند، و برخی بر عکس؛ آثاری را که سرایندگان آن، آنها را در قالب نثر ارائه داده اند، شعر به شمار آورده اند؛ و بعضی هم تفکیک مرز شعر و نثر را کار نادرست خوانده اند.
رضا براهنی در کتاب "طلا در مس" می نویسد:



 

"تعریف شعر کار بسیار مشکلی است، اصولاً یکی از مشکل ترین کارها در این زمینه است، شاید بشود گفت که شعر تعریف ناپذیر ترین چیزی است که وجود دارد."
بدین ترتیب نمی توان یک تعریف خاص را از شعر ارائه نمود اما برای شناخت نظرات نویسندگان گذشته و حال و تفاوت های موجود میان تعابیر شان، چند تعریف از آنها را در اینجا نقل می کنیم:
شمس قیس رازی در "المعجم فی معایر اشعار العجم" می نویسد:
"شعر سخنی است اندیشیده، مرتب، معنوی، موزون، متکرر، متساوی، حروف آخرین آن به یکدیگر ماننده."
این تعریف به چهار عنصر اندیشه، وزن، قافیه، زبان نظارت دارد.
دکترمحمد رضاشفیعی کدکنی از کتاب شفای ابن سینا بلخی فصل پنجم مقاله پنجم چنین نقل می کند:
"شعر کلامی است مخیل، ترکیب شده از اقوالی دارای ایقاعاتی که در وزن متفق، و متساوی و متکرر باشند و حروف خواتیم آن متشابه باشند.»
اما خود وی (دکترکدکنی) نظر دیگری دارد و می نویسد:
"شعر حادثه ای است که در زبان روی می دهد و در حقیقت، گویندهء شعر با شعر خود، عملی در زبان انجام می دهد که خواننده، میان زبان شعری او، و زبانی روزمره و عادی تمایزی احساس می کند."
در جای دیگر می نویسد:
"شعر گره خوردگی عاطفه و تخیل است که در زبان آهنگین شکل گرفته باشد."

رضا براهنی با توجه به عناصر مختلف شعر، تعبیرهای گوناگونی از آن ارائه داده است:
- "شعر، جاودانگی یافتن استنباط احساس انسان است از یک لحظه از زمان گذرا، در جامهء واژه ها،."
- «شعر زاییده بروز حالت ذهنی است برای انسان در محیطی از طبیعت.»
- "شعر فشرده ترین ساخت کلامی است".
- شعر یک واقعهء ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و به سکوت بر می گردد

براهنی پا را از این هم فراتر نهاده، هر ایجادی را شعر نامیده است:
"گفتن، آنهم به قصد ایجاد چیزی، شعر سرودن است."
یا می نویسد:
"انسان اولیه که نخستین شاعر نیز بود، الهی ترین خصوصیت خود- قدرت نامیدن و شعر گفتن- را آنچنان مقدس پنداشته که آن را به خدا نسبت داده است."
در این موردنظرات فراوانی مطرح گردیده است. اگر بخواهیم آنها را دسته بندی کنیم به دو دسته کلی می رسیم:
یکی آنکه با تعریف شعر مخالفت دارد و آن را به دلیل پهنای وجودی آن غیر ممکن ویا محال می شمارد.
دیگر آنکه شعر را با عناصر و خصایص آن تعریف نموده است.
گروه دوم خود بر سر اینکه کدام خصوصیات، ذاتی و کدام عرضی اند؟ اختلاف نظر پیدا نموده اند. مثلاً برخی، وزن، قافیه، خیال، اندیشه را از عناصر ذاتی شعر به حساب آورده اند و تعریف شعر را بر آن استوار ساخته اند.
برخی دیگر، وزن به معنای عروضی آن را از عوارض شعر محسوب نموده، "منطق شعری" و یا "بیان برتر" را عامل مؤثر در ساخت شعر دانسته اند.
گروهی بر عنصر خیال تکیه کرده و آن را موجب تفکیک شعر از نظم بر شمرده اند.
و دسته ای هم زبان را باعث عمدهء جدایی شعر از نثر تلقی نموده اند.

تفاوت های شعر ونثر:

شعر و نثر هر دو از حروف و کلمه ساخته می شوند. به هر دو، کلام اطلاق می شود. در این جهت از همدیگر فرق نمی کنند. آنچه آنها را از هم جدا می سازند این عوامل است:

    • 1- هر کلامی که از وزن عروضی "متساوی" و متکرر" و قافیهء واحد برخوردار باشد، آن کلام شعر است نه نثر.

"خواجه نصیر" در اساس الاقتباس می نویسد:"نظر منطقی خاص است به تخییل و وزن را از آن جهت اعتبار کند که وجهی اقتضای تخییل کند، پس شعر در عرف منطقی کلام مخیل است و در عرف متأخران، کلام موزون مقفی"
البته این معیار، به اشعار کلاسیک اختصاص دارد، وگرنه، شعر نو نه وزن دارد و نه قافیه اما به آن، شعر اطلاق می گردد. پس اینکه وزن و قافیه را به عنوان معیار تعیین کردیم، فقط در جهت اثباتی آن می باشد یعنی هر کلامی که وزن (متساوی و متکرر) و قافیه داشته باشد، شعر است. اینگونه نیست که اگر نداشته باشد نثر است.

    • 2- شعر مبتنی بر پایه های مشخص است. این پایه ها شعر را قوام بخشیده اند. خارج شدن از آن ممکن است، ساختمان آن را زیان و خطر برساند اما نثر اینگونه نمی باشد. شعر، مختص به اهل خود است. چنانچه در تعریف براهنی از شعر ذکر شد که ؛

"شعر یک واقعه ناگهانی است، از سکوت بیرون می آید و با سکوت بر می گردد."
یعنی شعر طوری است که وقتی شاعری شعرش را می سراید، کس دیگر نمی تواند آن را ادامه دهد.

    • 3-در نثر هدف رساندن پیام است به مخاطب؛ لیکن در شعر هدف تنها انتقال نیست، تأثیر و لذت نیز جزء هدف است.

بر این اساس، نثر از پیچیدگی های کمتری برخوردار است و مخاطب زودتر به پیام آن می رسد ولی در شعر، مخاطب تلاش می کند که در عین بدست آوردن پیام، از آن لذت ببرد. برای این منظور مجبور است آن را در لفافهء زیبایی پیچانده تحویل مخاطب دهد.

    • 4- نوعی از نثر هست که در آن از صنایع بدیع و بیان زیادتر از معمول استفاده می شود. این نوع نثر را نثر ادبی می خوانند. به دلیل وجود صنایع، تأثیرات آن، افزون از نثر معمول می باشد. چیزی که این نوع نثر را از شعر باز می شناساند، نوع کششی که قدرت تأثیر گذاری شعر را افزایش می بخشد.
    • 5- در نثر نویسنده مجبور نیست از صنایع بدیع و بیان استفاده نماید اما در شعر، شاعر ناچار است کلام خود را با تصویر درهم آمیزد. چرا که هدف شاعر متفاوت از هدف یک نویسنده است. بدین لحاظ "خیال" را از عنصر اساسی در شعر برشمرده اند.
    • 6-دست نویسنده در نثر باز است. می تواند از کلمات راحت تر استفاده کند ولی در شعر اینگونه نیست. شاعر نمی تواند از هر نوع کلمه استفاده کند. هر کلمه نمی تواند پیام شاعر را منتقل کند. خیلی از کلمات است که با ساخت زبان شعر نمی خواند . بسیاری از واژه ها نمی توانند حامل تمام معنایی باشند که شاعر آنها را قصد کرده است. از این جهت واژه هایی را بر می گزیند که بتوانند بار مفهومی خاصی را بر دوش بکشند
    • 7- نثر تابع قوانین دستوری است. هر کلمه جای مشخص خود را دارد.. اما در شعر، شاعر ملزم نیست که تابع َدستور باشد. شاعر با درهم ریختن شکلدستوری کلام، به آن، صورت شعری بخشیده است.
    • 10- نثر اغلب در بعد خاصی و در زمانه ی معینی شکل می گیرد از این جهت همیشه با "تاریخ خود" همراه است. شکل خود را در زمان و جهت خاصی آشکار می سازد؛ ولی شعر با "تاریخ خود" حرف نمی زند. از مقولهء خاصی صحبت نمی کند و در زمانهء معینی به گردش نمی افتد بلکه از تمام مقوله های علمی، تاریخی، اجتماعی و ... گفتگو می کند و در تمام زمانه ها سفر می نماید. برای شعر نمی توان تاریخی را مشخص ساخت و بعد خاصی را تعیین نمود.
    • 11- نثر هم یک زبان است شعر هم یک زبان، لیکن شعر زبانی است که از حدود زبان نثر گذشته به زبان مستقلی دست پیداکرده است.. به عبارت دیگر شعر ساخت عمقی زبان است و نثر ساخت ظاهری زبان. در نثر، نویسنده، به رعایت نمودن قوانین دستوری اکتفا می کند در حالیکه شاعر می کوشد تا با شکستن بنیان دستور و آمیختن شکل و محتوا، شعر را از سطح به عمق هدایت نماید.

در نگاهی دیگر از نیما شعر اینگونه بیان شده است:


 اندیشه های هنری مطلق و اعم از هر اندیشه ای نیستند. اندیشه های هنری اندیشه های خاص و مطلوب و برداشت شده اند.

در عالم ادبیات، یعنی هنری که کلمات ( و با وسایل ادراک تشخیص آن از نثر) و وزن واسطه اساسی آن هستند، این اندیشه ها به اسم شعر شناخته می شوند.

اما خود شعر چه چیز ممکن است باشد؟ وزن و قافیه چه قیدهای لازم یا بی لزومی هستند؟ لزوم آنها با چه شکل و در چه حدود و اندازه است؟ این وزنها از کجا و چه طور به وجود آمده اند؟ چه طور مردم می خواهند؟ آیا دوره های بعدی در دوره های قبلی شعر دستکاری کرده است یا نه؟ این دستکاریها چه شرط و قراری دارند؟ آیا در خصوص هر کدام از اینها و شبیه های اینها بیش و کم شناسایی لازم نیست؟

بعضیها می گویند: این شناسایی حتمی است. برای کسی که می خواهد دستکاری کرده باشد باید از روی شناسایی دیگران که خبره تر اند کارش را بکند.

می گویند جریان تاریخ هر دوره، در رد و قبول وقایع، عبارت از کشش به طرف آزادی است. در شعر هم قیدهایی هست. شعر گفتن هم واقعه است. واقعه ممکن است آسان صورت بگیرد، ولی چه بسا که نقض و تحلیل در آن واقعه آسان نیست. یک دیوانه سنگی به چاه می اندازد که صد تا آدم عاقل برای بیرون آوردن آن درمی مانند. اما همین نقض و تحلیل است که واقعه را مرمت می کند.

می گویند در هر آزادی، وقتی که آدمیزاد با آدمیزادهای دیگر زندگی می کند، قید و قراری هم لزوم دارد و آزادی نامحدود، اسارت را دوباره برگشت می دهد. اگر کسی شعری صادر کند فقط به فهم و سلیقه خودش، در یک نسخه صادر کند بهتر است.

نیمایوشیج می گوید: بی نظمی هم باید نظمی داشته باشد. آزادی در شعر، آزادی از قیود بی لزوم و فایده قدیم است، در میان قیودی که بسیار بسیار هم فایده دارند. این آزادی به این ترتیب یک جور نقد شعر و برداشت از روی محصولهای فراوانی ست برای یک محصول بافایده تر. سنتها، نظم و نظامها، دقتها، تخصصها، تجربه های پدران ما، همه این میراث پر حجم وجود دارد. چه طور باید فایده برد؟

رد و قبول آنها از طرف ما، که پسران آنهاییم، دلیل و ضرورت می خواهد. آدم شایسته ای نیست که آدم شایسته ای را هجو کند. انسان طبعاً هر چیزی را آن قدر به مرمت می رساند که بر وفق مراد و دلخواه او بشود. این معنی زندگانی کردن است که شعر از آن ناشی می شود. فکری است که انسان در همه مواد مصرفی زندگی اش دارد. شعر هم یکی از مواد زندگی انسان است. دنیا تمام نشده. شعر هم نمی تواند تمام شده باشد. این تمامیت دست نخورده، که به خیال بعضی از ادبای ما هیچ کس حق ندارد دست به ترکیب این سنگر مستحکم عتیق بزند، کاملاً مخلوق تصورات خود آنهاست. باید ایراد گرفت چرا بعضی از ادبا و منتقدین ما (که احیاناً بعضی از آنها رفقای هوشیار خود ما هستند) دست خود را در آستین کشیده، می گویند ما دست نداریم. به رفقا باید فهمانید پر مسلم است که شما دست ندارید، چشم که دارید. پس آن چشمها چه کار می کنند؟ بعد بر خلاف همه ادبا که نگرانی شان بیشتر از دلیل خواستن شان است، بدون نگرانی باید این را به حساب گرفت که این ادبا به عقب سر نگاه می کنند. اگر در رسم شعر گذشتگان مهارتی ندارند، در رسم و قرار شعر آدمهای امروز هم که زنده اند، همین که از خلق یک قطعه شعر به مذاق امروز حرف به میان می آید، بی مهارت تر اند و خود را مرده و بی علاقه جلوه می دهند. مثل پسر مریم خود را به چهار میخ می کشند که کسی با آنها کاری نداشته باشد.

مگر در عقب سر چه هست؟ از عقب چیزی دارد می آید یا دارد دور می شود؟ این عده این طور سرگردان و کز کرده، مثل رمه گرگ دیده ای هستند که به آنها ایست داده اند. از آن چیزهایی که دارند می آیند می ترسند یا با آن چیزهایی که می روند هواشان برداشته می خواهند بروند؟ اما در عقب سر همان شعر عوض نشده (مثل شعرهای امروز) و با زیبایی خاص خود موجود است. اما احتیاطاً نباید گفت چرا تا به این اندازه همدوره های ما وقت و زندگی شان را فدا می کنند؟

یگانه محرم خانگی این ادبا خود شعر است. فقط این ادبا در ماهیت آن باریک نمی شوند. در صورتی که برای کارهای روزانه از چه سوراخهای باریک تو می روند. برای ما کافی ست که قبلاً از خود شعر نشانی به آنها بدهیم، پیش از آن که احتیاط را از دست داده ابتدا به ساکن از شعرهای امروز که عوض شده، یعنی به نظر آنها ضایع شده اند، حرفی در میان آوریم.

١٣٣١

                                                           ***********************

 واما شعر از منظر لورکا :

 

فدریکو،‌ شعر چیست؟
شعر چیزی است که در خیابان در گشت و گذار است. چیزی که حرکت می‌کند،‌ در کنار ما راه می‌رود. همه‌ی چیزها رمز و راز خودشان را دارند و شعر رمز و رازی است که همه‌ی چیزها دارند. دوشادوش از کنار مردی می‌گذری، ‌به زنی نگاه می‌کنی، ‌طرز دویدن زیرکانه‌ی سگی را گُمان می‌بری؛ در هر یک از این چیزها که جنبه‌ی انسانی دارد شعر نهفته است.
[شاعر در این لحظه بیشتر در خود فرو رفته است. در آینه‌ای که بر دیوار مقابل تکیه دارد، ‌چشمانش را می‌بینم که نگاهی مات و خیره دارد.]
از این رو من شعر را امری انتزاعی نمی‌بینم، بلکه به آن چون چیزی نگاه می‌کنم که واقعاً وجود دارد، ‌چیزی که تنگاتنگ در کنار من،‌ مرا همراهی می‌کند. چهره‌ها و شخصیت‌های شعرهای من همگی وجود خارجی داشتند. در شاعری، مهم آن است که شیرِ شعر را بیابی. آنگاه، درست زمانی که اصلاً انتظارش را نداری ـ در یک چشم به هم زدنی ـ شیر باز می‌شود و شعر با تمام ساخت بی‌نظیر و صورت زیبایش بیرون می‌ریزد. در این باره که آیا یک مرد برانگیزنده‌تر است یا یک زن، ‌نمی‌توان حرفی زد. به این ترتیب پاسخ پرسش تو را پیشاپیش می‌دهم. نه، ‌در این باره نمی‌توان چیزی گفت.
البته بدیهی است که رد شعر مسئله‌ی تمایلات جنسی حضور دارد؛ به ویژه وقتی که ما با شعر عاشقانه سر و کار داریم. مسئله‌ی نامتناهی هم زمانی حضور می‌یابد که شعر جویای رویارویی با دوزخ است. در واقع شعر مرزی نمی‌شناسد. شعر در آستانه‌ی در خانه می‌تواند چشم به راه ما نشسته باشد؛ آنگاه که ما در سحرگاهیِ سرد با پاهای خسته و در حالی که یقه‌های پالتومان را بالا کشیده‌ایم وارد خانه می‌شویم. شعر در آب چشمه‌ای ممکن است در انتظار ما بنشیند؛ در شکوفه‌های درخت زیتون که روی پارچه‌ای سفید در ایوان بام خانه گذاشته‌ایم تا در آفتاب خشک شود. اما ما به هیچ وجه نمی‌توانیم با دقتی که در ریاضیات سراغ داریم طرح شعری را بریزیم که مثلاً باید رفت و دقیقاً یک لیتر و نیم نفت خرید.
[اندوهی بر چهره‌ی فدریکو گارسیا لورکا سایه افکنده است؛ بی‌آنکه او خود را دریابد. در شعرهای او گُلِ شب‌بو و ریحان قادرند بخندند، اما از پیشانی بلند او می‌توان راهی به ترانه‌های نورگیرهای تنگ با پنجره‌های کوچک گشود. او شاعر یک قبیله است، ‌چون که هرگز نمی‌تواند شاعر یک نژاد باشد. او «زیبا و باد» را سروده است و در ستایش «گمرکچی شجاع» آواز سر داده است و «خون که آوازِ خاموشِ مار می‌خواند». اما آنجا که از مرد انگلیسی می‌گوید، مست به تصویرش می‌کشد و وقتی به «بِنِمِریتا» اشاره می‌کند، ‌جمجمه‌ای از سرب بر سرش می‌نشاند. (اشاره به شعرهای لورکاست در عاشقانه‌های کولی‌ها)]

اولین شعرهای من کمتر از آنچه از یک اندلسی انتظار می‌رفت، حال و هوای اندلس داشت. این شعرها نتیجه‌ی کار من در زمینه‌ی نثر بود. همه می‌دانند که من نخستین کتابم را به نثر نوشتم. وقتی من به ندای درونم و با اطاعت از دستور قاطع ذهن و روحم، ‌مصمم به سرودن شعر شدم، آگاهانه تصمیم گرفتم که اندلس را موضوع سروده‌های خود قرار دهم و «لک‌لک‌های آویلا» را سرودم. علت آن هم می‌تواند این باشد که من از اسپانیا دور مانده بودم، دریا و خشکی حایل ما شده بود و دلتنگی دوری از وطن، ‌تنها به زادگاهم غرناطه و باغ‌های گسترده‌ی زیتون‌اش محدود نمی‌شد، بلکه در سحرگاهی در ماه مارس، به حصارهای عظیم شهر آویلا می‌اندیشیدم. وقتی که من از دور به اسپانیا می‌نگرم، ‌این سرزمین، کاستیل کهن (قشتاله) است برای من، در سکوت تنهایی‌اش و میدان خلوتی که پیرزنی از آن می‌گذرد تا به تسبیح گردانی در کلیسا برسد.

********

هنگام ورق زدن روزنامه ها غالباً سطوری را میبینید که ظاهرشان با ظاهر متنهای دیگر فرق دارد؛ آنها کوتاه و بلند، نظم هندسی ندارند و خواندنشان همیشه ساده نیست، گذشته از این محتوای آنها نیز غالباً یکی است. بیان احساسات شخصی، اینها را مردم شعر مینامند. از آنجاییکه شمار اینگونه متون در ادبیات مطبوعات زیاد است، میتوان حدس زد که ساختن شعر باید سرگرمی باشد. آیا هرگز اندیشیده اید که در همان دقایقی که شما یکی از این نوشته ها را میخوانید، چند هزار تن در گوشه های این سرزمین پهناور نشستهاند و سرگرم نوشتن متن های مشابه اند؟ اینان غالباً امروز گمنام یا نیمه گمنامی هستند که نامشان در درهای محدود در روزنامه ها ظاهر و پس از زمانی اندک محو میشود؛ آنها پرندگانی هستند که در بهار میخوانند و در خزان خاموش میشوند. ما با این گونه نوشته ها که تصادفی، وابسته به فصل های سال و محصول احساسات و تأثرات آنی گویندگان آنهاست کاری نداریم. شعر اینطور پدید نمی آید.

 

فصل دوم

شاعر کیست :

پیامبر فرموده است: «الشعراء تلامیذ الرحمان؛ شاعران شاگردان پروردگار هستند.»

 

لفظ شاعر از کلمه شعور مشتق است شاعر لغۀ بمعنی حساس وصاحب شعور است ، شعور چیست ! التفات بمحسوسات ومعانی ، آیا تمام انسان ها صاحب شعور نیستند ؟ پس چرا اختصاص این کلمه بصنفی از همین نوع دارد ؟ آری شاعر مشتق از شعور  وشعور همان التفات بموجودات واستشعار به آنهاست ولی با چشم دیگری که آن چشم فقط بطبقه ی شعرا موهبت شده است وبس . بطوریکه می توان گفت که شاعر می بیند و دیگران نمیبینند ، شاعر ادراک میکند  ودیگران نمیکنند ، دیگران از کنار همه چیز می گذرند ولی تمام صداها ومنظره ها که برای بقیه مردم عادی است برای یک شاعر چیز دیگری است وتاثری که شاعر پیدا میکند در دیگران نیست شاعر از دیدن منظره ها بلافاصله تاثری در خود می یابد جنبشی در طبع خود احساس می کند ، شعر زائیده آن تاثر وفرزند آن احساس است تاثر خود راوقتی که با الفاظ فصیح وعبارات موزون تغییر نمود گفته های او اشعار بلیغ وادبیات مطبوع را تشکیل میدهد.

طبقه دیگری هم هستند آنها هم شعر میگویند ،آنها هم الفاظ ردیف میکنند آنها هم بگفته ها خودشان می بالند ، آنها هم دیوان دارند آنها هم می خواهند خود را بعنوان شاعر وادیب بجامعه معرفی کنند در صورتیکه با مردمان عادی مساویند واز مردمان متعارف امتیازی ندارند ، حسی علاوه بر حس دیگران در آنها نیست طبعی را که مولد شعر باشد را ندارند آیا می توان این طبقه را شاعر نامید ؟ بتذکره ها رجوع کنید مجمع الفصحاء ومنختب الفصحاء را مطالعه کنید وکتب دیگر را بخوانید وببینید  تا زمان ناصرالدین شاه اغلب از سلاطین و وزرا وامرا و حتی درباریان یک یا چند شاعر داشته اند که به اسم انها در تذکره ها اشاره شده است البته ملک الشعرا های وقت هم در تصحیح آن اشعار تصرفاتی کرده اند از خود ولی ایا می توان آنها را هم جز شعرا نامید ؟

شاعر انچه را حس میکند میتواند برزبان بیاورد وآنچه رابرزبان می آورد میتواند آن را با عبارات مطبوع والفاظ موزون تعبیر کند براین عقیده شاید دایره شاعر وادیب تنگ وتنگتر شده واین دوعنوان فقط بمعدودی اختصاص پیدا کند ولی باید چه کرد که هرگز گوینده شاعر نیست وهر گونه نویسنده را ادیب نم توان خواند

ودر نگاهی دیگر عی اکبر کسمائی در کتاب شعر چیست وشاعر کیست اینگ.نه می گوید :

اگر روزی همه شعر میگفتیم اکنون همه از شعر سخن میگوییم بهمان ساددگی که از آب و هوا ونان و سیاست دم می زنیم ! اگر اهل هیچ کاری نیستیم اهل شعر وشاعری هستیم وحتی اگر حسابدار و قپاندار و قصاب هم باشیم باز شاعریم واگر طبیب باشیم باز ادیبیم وبهر مقام وشهرت که برسیم باز حاضر نیستیم که شاعر نباشیم فیلسوفانه از شعر وشاعری دم میزنیم .

همه از شعر سخن می گوئیم آنگونه که کارشناسی از رشته تخصصی خود دم می زند ، گویی همه کارشناس شعریم ودرباره شعر علم ادنی داریم وپا از شکم مادر شاعر زاده ایم .

با این همه اگر از ما بپرسند شعر چیست در تعریف آن در می مانیم ویا اینکه همه شاعریم .

نمی دانیم شاعرکیست چون نمیدانیم شعر حقیقی چیست وچه منزلتی در جهان ادب دارد ، اینهمه ناظم وناشاعر پیدا کرده ایم واز شاعر راستین خبری نداریم ، حافظ از نظم انباشته ایم لیکن یک بیت شعر خوب نمی دانیم آنان که شعر را از طریق عروض وقافیه ومعانی بیان تعریف تعریف میکنند بسیارند ولی درمیان آنان کمتر کسی است که بتواند شعر را بنحوی که شامل جهات آن باشد تعریف کند زیرا شعر نامحدود است

 

منابع :

دانشنامه رشد ، کتاب ارزش احساسات و پنج مقاله در شعر و نمایش- نیمایوشیج ، موسسه آموزشی علامه طباطبائی 

پایگاه مجلات تخصصی ، مجله ارمغان شماره 6-7

 

نتیجه گیری از دیدگاه این سایت در مورد شعر وشاعری :

 اینروزها همه از سلیقه های شخصی خودشان چیزی را خوب یا بد تشخیص می دهند و اگر چیزی را خوششان بیاید میگویند احسن واگر خوششان نیاید میگویند بد ودر مقابل اینها ضد این سلیقه ها قرار دارند چرا ؟ چون یا دانش ندارند یا اگر دارند فکر میکنند که برتری نسبی به خاطر چنین وچنانی که به وی گفته شده و فلان جا چنین شده را دارا می باشند وتوهمی آنها را فرا می گیرد واین توهم انقدر در ذهنشان رسوخ میکند که دانششان گم می شود حال این سایت تمام عزیزانی که در این خطه به هر نحوی در شعر زحمت کشیده اند ومی کشند ، شاید در نگاه اول برای خودشان باشد ولی مطمئنا اسم این خطه را یدک می کشند ما هم برای خودمان ملاکی برای آرودن نام هایی بعنوان شاعر برگزیده ایم نه از روی جناح بازی وخط دهی ، نه از روی خصومت ونه هیچ نوع نگاه دیگری واین اسامی هم بترتیب حرف الفبا مرتب شده اند نه از روی دانش ومسلط بودن بر شعر وشاعری ...

کما اینکه شعر وشاعر خوب را خود کاربران ومخاطبان تشخیص خواهند داد واگر هم کسی رنجیده خاطر بشود به دلایلی که چرا اینطور شده ، آنطور نشده از قبل از تمامی دوستان وبزرگواران پوزش می طلبیم وبا تمام احترامی که برای تک تک دوستان قائلیم باید بگویم که اینجا همه چیز درباره شعر وشاعری بحث خواهد شد ونام تمام دوستانی که حداقل خودشان برای شاعر بودنشان احترام قائلند آورده خواهد شد بدلیل اینکه وقتی میگوید این شعر من است اما من شاعر نیستم پس شعر را چه کسی می گوید ؟!

انشاء الله قضاوت با بازدید کننده ها ومخاطبان  
 

 

 


 


 

کلمات کليدي : شعر ، شاعری ، نیما ، فدریکو ، دانشنامه رشد ، مجله ارمغان ، کسمائی
 

 

مرتبط با موضوع :

 دومین جشنواره استانی خاطره دفاع مقدس  [جمعه، 4 آذر ماه ، 1390]
 عذر خواهی و پیشنهاد همکاری  [شنبه، 22 مرداد ماه ، 1390]
 شب ترانه  [دوشنبه، 16 اسفند ماه ، 1389]
 جشنواره استانی شعر فجر  [شنبه، 2 بهمن ماه ، 1389]
 کارت شارز رایگان برای اعضای سایت  [يكشنبه، 19 دي ماه ، 1389]
 

 
نام شما: [ کاربر جدید ]

عنوان:
 
نظر:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : qov43viw
تايپ کد امنيتي : [ بازگشت ]
 
امتیاز دهی به مطلب
امتیاز متوسط : 3.57
تعداد آراء: 14


لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

اشتراک گذاري مطلب

انتخاب ها

 گرفتن پرينت از اين مطلب گرفتن پرينت از اين مطلب

 
موضوعات مرتبط

عمومی